ترجیح می‌دهم به جای نام بردن از واژه‌های مفهومی مثل اخلاق، شرافت، وجدان، تعلیق و … به نماها و فصل‌هایی بیاندیشم که بعد از تماشای فیلم هم از ذهنم خارج نشده اند:
جایی که نادر موقع شستن پدر بغضش می‌ترکد و پنهان می‌گرید
هنگامی که موقع چانه زدن ترمه به مادر برای ترک دعوا ترانه کودکانه لالایی از رادیو پخش می‌شود
زمانی که حجت در راه‌روی دادسرا پیشانی دخترش را می‌بوسد
هر زمانی که حجت در دردمندانه فریاد می‌کشد « درباره ما چی فکر کردین؟»
وقتی که نادر در پاسخ به ادعای سیمین مبنی بر اینکه پدرش او را نمی‌شناسد قاطعانه می‌گوید من که می‌شناسمش و می‌دونم پدرمه
موقعی که نادر و پدرش با دو دختر فوتبال دستی بازی می‌کنند و نادر دست پدر را در هوا نگه می‌دارد تا با ضربه کف دست خود به آن، شادمانی از پیروزی‌شان را اعلام کند
جایی که نادر می‌خواهد با رفتن به پلکان به ترمه اثبات کند که زن را هل نداده و  پدر به او در سکوت خیره می شود.
نگاه پدر در زمان خداحافظی سیمین
و لحظه ی قول دادن نادر به دخترش با دستبند بازداشتگاه!
هنگامی که نادر سر و وصورت پدر را شادمانه در بالکن اصلاح می‌کند
زمان ترکیدن بغض زن خدمتکار در فصل ما قبل نهایی…
و آن آویختگی و انتظار کشنده برای پاسخ ترمه در دادگاه که هیچ‌گاه نمی‌شنویمش